


من هم از اونجایی که همچین درجه کنجکاویم همیشه رو صفره موافقت کردم
چند دقیقه که جلو در باشگاه واستاده بودم چشمم به سوپری محله
افتاد و گفتم قبل از ورزش یه سیگار می چسبه ! و بعد خرید چون خونه خالم
اینا نزدیک بود تصمیم گرفتم برای امنیت بیشتر برم تو کوچه زینبیه .
تو کوچه که بودم یه دختر بچه حدودا 4 ساله با کیفش ور می رفت که دیدم عصبانی شد و کیفش رو انداخت زمین و گریه کرد
همچین که از نزدیکی دختره رد میشدم تا من رو دید کیفش رو
برداشت و گفت : می تونی بند این رو کوتاه کنی ؟ من هم کیف رو گرفتم و بند
کیفش رو کوتاه کردم تا خواستم کیف رو بدم دیدم دو تا از دوستاشم بهش ملحق
شدن
بعد این که کیف رو دادم اون رو گرفت و رو شونش انداخت وقتی دید اندازش شده با نهایت خوشحالی و با صدای بلند گفت : مرسی عمو !
اولین بار بود که کسی من رو عمو صدا می کرد و با وجود اینکه
من داداش ندارم که بچه ای داشته باشه از اینکه این دختر کوچولو من رو عمو
صدا کرده بود خیلی خوشحال شدم انقدر که نفهمیدم کی از پیششون جدا شدم و کی
سیگارم رو روشن کردم
فقط یادمه چند قدم که ازشون فاصله گرفته بودم دوستش ازش پرسید
راستی این عموته و دختره گفت : آره عمومه - مامانم می گه هر کی که بهت
خوبی کرد عمو صداش کن .
وای که دنیا رو بهم داده بودن و تو مغزم داشتم احادیث ائمه رو سرچ می کردم ببینم تو بهشت جایی واسه عموها رزرو کردن یا نه .
تو همین افکار بودم که اس ام اسی اومد : حمید من جلو باشگاهم تو کجایی ؟
مجبور شدم مسیری که از باشگاه فاصله گرفته بودم رو برگردم و موقع برگشتن باید از کنار این غنچه های مامانی می گذشتم.
تا یکی از بچه ها سیگار رو تو دستم دید به همون دختره ( اسمش
یادم نیست ) گفت : ببین ...... عموت داره سیگار میکشه مامانم میگه اونایی
که تو کوچه سیگار می کشن دزدن مگه عموی تو دزده ؟
برگشتم تو صورت دختر کوچیکه نگاه کردم انگار باور کرده بود که من دزدم
نمی دونم شاید هم باور نکرده بود ولی فکر می کنم حاضر بود من
رو به هر اسمی صدا کنه به غیر از عمو . و ناراحتی رو تو چشای کوچیکش حس
کردم . تا خواستم به شیوه راضی کردن مامان بزرگا ( تو این شیوه وقتی
پیرزنی تو خیابون گیر بده که پسرم تو جوونی چرا می کشی با له کردن سیگار
راضی میشن و می رن ) سیگار رو بندازم زمین دیدم با دوستاش دوید تو خونشون
و در رو بست .
من موندم و کوچه خلوت .
گوشیم رو خاموش کردم و بیخیال باشگاه تصمیم گرفتم برم گاوازنگ شاید سکوت اونجا جوابی داشته باشه به اینکه اشکال از کجاست
از من
از سیگاره
از دختره
یا از .........
( امروز برا بار دوم کلمه عمو رو از بچه مهمونی که از کرج اومده بودم شنیدم و من رو یاد این خاطره انداخت)

یک روز که بابات خونه بود پستونک از دهنت افتاد و خواست برداره بشورتش که تو گریه کردی.بابات وقتی دید انقدر به پستونکت معتاد شدی در توالت رو باز کرد و پستونک رو جلوی چشات انداخت تو کاسه توالت
شاید فکر کنین اینجا پایان یک داستانه تلخه که شامل بی توجهی یک بابا به خواسته های بچه یک سالشه
ولی این تازه شروع ماجراست.چون اونطور که مامانم واسم تعریف می کرد از فردای اون روز کارم شده
بود نشستن جلو در توالت و زار زار گریه کردن و عزاداری واسه پستونک ! بالاخره بعد از یک ماه گریه و جیغ زدن کلمه " ممههههههههههه " بابام حاضر شده بود واسم یه پستونک بخره . و دوباره آرامش به خونه برگشت
وقتی به خواسته های 20 سال پیشم فکر می کنم بغضم می گیره و یه جوری خودم رو راضی می کنم تا گریم نگیره
خودم رو راضی می کنم که همه چیز خوبه
همه چیز جای خودشه
و این بیست سال خوش گذشته
ولی یه حس بدی بهم می گه : بگو . اعتراف کن که حتی کوچکترین مشکلت هم با یه کامیون پستونک حل نمیشه
چرا دور برم 4 سال پیش وقتی بابام اعتراض می کرد می گفت : پسر چقدر می خوای جوونی کنی بسه تو داری مرد میشی یکم بفکر آیندت باش.
وقتی که پولها خرج می کردم از جیب بابائی بابت جوونیهام . و برای خوشی در زمان حال حاضر بودم از همه چیزهام بگذرم
وقتی که کارهای بابام رو مسخره می کردم بهش می گفتم چقدر بابام اقتصادی فکر می کنه و اون چطور از زندگیش لذت می بره
ولی امروز به بابام می گم فکرهای تو خوب نیست و از لحاظ افکار اقتصادی بابام رو می زارم تو جیبم
وقتی که شب و روز خودم رو مشغول کار و درآمد می کنم
به هر چیز فکر می کنم غیر از جوونی ............
خداجونم مهم نیست که امروز چی کار می کنم
ولی خودت هدایتم کن که چهار سال دیگه به افکار امروزم نخندم و قدری زندگی خلوت تری داشته باشم
اصلا زندگی خلوت نمی خوام احتمالا گرون از آب دربیاد
کاری کن خواسته ام از دنیای به این بزرگی همون پستونک باشه

آن زمان که دانستم عشق هم می تواند در قلب یک خائن باشد
آن زمان که بر زمین افتادم و مادرم برای بلند شدن از زمین کمکم نکرد
لعنت بر زمان ..... آن زمان که متولد شدم
چه زود سایه ابر جوانی بر سر گلدان کودکیم افتاد
چه زود دنیایی که در دفتر نقاشیم جا میشد آنقدر بزرگ شد که در آن گم شدم
چه زود دنیایی که با مداد رنگی هایم به هر رنگی می کشیدمش برایم یکرنگ شد
اکنون آواره در این دنیای یکرنگ با کوله ای پر از بیست سال حسرت
خدایا خسته ام از دلی که در این سینه زندانی کرده ام
شاید روزی شهریار هم در حال من بود که گفت :
طی شد بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
۱۵ آبان روز تولدمه ![]()
روزی که گفتی فقط برای تو باشم
دیگر به هیچ کس همانگونه که به تو نگاه می کردم نگاه نکردم
باخود عهد کردم اگر دوست داشتن گناه باشد
در جهنم هم با یاد تو این جمله را فریاد بزنم : دوستت دارم
روز که گفتی تنها پناه و امیدت من هستم
خیال کردم همیشه با من خواهی بود
ولی ندانستم چه شد بی پناهی را بر من ترجیح دادی
چه شد ؟
شکایتی نداشتم اگر در قلبم به جای عشق حس نفرت داشتم
شکایتی نداشتم اگر در حرفهایم به جای راستی هزاران دروغ داشتم
شکایتی نداشتم اگر به جای صداقت فکر خیانت در سرم بود
شکایتی نداشتم اگر بر لبانم به جای غم جلوه ی شادی بود
و تو بی شکایت رفتی ! چون هر آن چه را که من نداشتم تو داشتی ........
جوابشون یک جمله بود : تو دیوونه ای !
اگه به هر کس که نمی خواد مثل همه زندگی کنه و متمایز باشه می گن دیوونه
اگه به هر کس که نمی خواد دل کسی رو بشکنه می گن دیوونه
اگه به هر کس که دزدی از مردم رو بلد نیست می گن دیوونه
اگه به هر کس که شکستنش ولی بی صدا شکست می گن دیوونه
اگه به هر کس که دروغ گفتن و تهمت زدن بلد نیست می گن دیوونه
اگه به هر کس که عشق رو پاک دید می گن دیوونه
اگه به هر کس که بلد نبود خیانت کنه می گن دیوونه
اگه به هر کس که ........
پس خدایا ! این دیوونگی رو روز به روز بیشتر کن !
Hamid Reza Nazari