تبليغاتX
بید مجنون

دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389
وقتی که جام جهانی دیگه جذابیت نداره
وقتی کامپیوتر رو خاموش می کنم اولین چیزی که چشمم بهش میفته گوشی روی میزه که از خستگی دراز کشیده . یه خورده درجه انصافم رو بالا می برم و دکمه shut down رو می زنم تا راحت بگیره بخوابه .

مامانم میاد تو اتاق نگاهی میندازه به آینه و میگه حمید خیلی خوبه آدم هر از چند گاهی به آینه نگاه کنه

با جمله  گت اشیگه حوصیلم یوخدی (برو بیرون حوصله ندارم ) نگاهی بهم می کنه و در رو پشت سرش می بنده

تکونی به خودم می دم از رو صندلی بلند میشم می خوام برم جام جهانی رو ببینم . لبخندی می زنم و می رم سمت تلویزیون بازی ( انگلیس - آمریکا ) . میگن جذابیت این مسابقه اینجاست که  القاعده می خواد ورزشگاه رو منفجر کنه  بازیکنهای بیست  ساله رو تو زمین میبینم. بازیکنایی که از من کوچیکترن .

بازی نیم ساعته شروع شده و من تو این فکرم که جذابیت های بازی  جام جهانی 2002 و  1998 کجاست.

اون موقع نه القاعده بود و نه این بازیکنای جوون. پیتر اشمایکل مسن بود تو دروازه و اون فریادهاش که همه جذابیت فوتبال دانمارک بود . ادگار داویدز با اون عینکش . پاتریک کلایورتی که تو جام جهانی هت تریک می کرد . عربستانی که 8 تا گل از آلمان و کلینزمنش می خوره .

کجاست دیوید سیمن ، مارک بوسنیچ ، روبرتو باجیو ، گابریل باتیستوتا ، مالدینی ، پاپ استام ، آلن شیرر ، دنیس برکمپ ، فابین بارتز ، ریوالدو ، محمد الدعایه ، علی دایی و ............

تو همین فکرها بودم که یهو با یه اشتباه  بچگونه  دروازه بان ، انگلیس گل خورد . ذره ای احساس لذت رو تو زننده گل ندیدم . خودشم می دونه این جام جهانی مال بچه هاست و از این گلها زیاد میشه زد. یاد اشکهای حمید استیلی بعد زدن گل به آمریکا افتادم و نهایت احساس رو میشه  تو یه  بازیکن دید.

احساس کردم این جام جهانی مال من نیست .

لذت جام جهانی رو باید اضافه کنم به لیستم . لیستی که آرزوی دیروزم بود و امروز یه خاطرست .

تلویزیون رو خاموش می کنم و  رو مبل دراز می کشم انگار چیزی زیر من داره له میشه . دستم رو بردم زیرم MP3 PLAYER  بود . دعا کردم هنوز آهنگهای احمد کایا توش باشه و پاکش نکرده باشم .

بعد یخورده سرچ صدای جادویی احمد کایا با آهنگ KORKARIM (می ترسم )تو گوشم می پیچه .

صدای تپش قلبم رو میشنوم . انگار دارم رو دیوار جنون راه میرم .

کاش همه چی احمد کایا داشت حتی جام جهانی . حداقل صد سالی برای من موندگار بود.

دوستت دارم

Ahmet Kaya



+ نوشته شده در 13:41 توسط ساهی.
چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389
عمو و دزد
اگه اشتباه نکنم پاییز 87 بود یک روز که با پسر داییم می رفتم باشگاه کسری ( تو پایانه هفت تیر - زنجانیها میشناسن ) پسرداییم پیادم کرد و گفت چند دقیقه واستا من برم جایی و برگردم

من هم از اونجایی که همچین درجه کنجکاویم همیشه رو صفره موافقت کردم

چند دقیقه که جلو در باشگاه واستاده بودم چشمم به سوپری محله افتاد و گفتم قبل از ورزش یه سیگار می چسبه ! و بعد خرید چون خونه خالم اینا نزدیک بود تصمیم گرفتم برای امنیت بیشتر برم تو کوچه زینبیه .

تو کوچه که بودم یه دختر بچه حدودا 4 ساله با کیفش ور می رفت که دیدم عصبانی شد و کیفش رو انداخت زمین و گریه کرد

همچین که از نزدیکی دختره رد میشدم تا من رو دید کیفش رو برداشت و گفت : می تونی بند این رو کوتاه کنی ؟ من هم کیف رو گرفتم و بند کیفش رو کوتاه کردم تا خواستم کیف رو بدم دیدم دو تا از دوستاشم بهش ملحق شدن

بعد این که کیف رو دادم اون رو گرفت و رو شونش انداخت وقتی دید اندازش شده با نهایت خوشحالی و با صدای بلند گفت : مرسی عمو !

اولین بار بود که کسی من رو عمو صدا می کرد و با وجود اینکه من داداش ندارم که بچه ای داشته باشه از اینکه این دختر کوچولو من رو عمو صدا کرده بود خیلی خوشحال شدم انقدر که نفهمیدم کی از پیششون جدا شدم و کی سیگارم رو روشن کردم

فقط یادمه چند قدم که ازشون فاصله گرفته بودم دوستش ازش پرسید راستی این عموته و دختره گفت : آره عمومه - مامانم می گه هر کی که بهت خوبی کرد عمو صداش کن .

وای که دنیا رو بهم داده بودن و تو مغزم داشتم احادیث ائمه رو سرچ می کردم ببینم تو بهشت جایی واسه عموها رزرو کردن یا نه .

تو همین افکار بودم که اس ام اسی اومد : حمید من جلو باشگاهم تو کجایی ؟

مجبور شدم مسیری که از باشگاه فاصله گرفته بودم رو برگردم و موقع برگشتن باید از کنار این غنچه های مامانی می گذشتم.

تا یکی از بچه ها سیگار رو تو دستم دید به همون دختره ( اسمش یادم نیست ) گفت : ببین ...... عموت داره سیگار میکشه مامانم میگه اونایی که تو کوچه سیگار می کشن دزدن مگه عموی تو دزده ؟

برگشتم تو صورت دختر کوچیکه نگاه کردم انگار باور کرده بود که من دزدم

نمی دونم شاید هم باور نکرده بود ولی فکر می کنم حاضر بود من رو به هر اسمی صدا کنه به غیر از عمو . و ناراحتی رو تو چشای کوچیکش حس کردم . تا خواستم به شیوه راضی کردن مامان بزرگا ( تو این شیوه وقتی پیرزنی تو خیابون گیر بده که پسرم تو جوونی چرا می کشی با له کردن سیگار راضی میشن و می رن ) سیگار رو بندازم زمین دیدم با دوستاش دوید تو خونشون و در رو بست .

من موندم و کوچه خلوت .

گوشیم رو خاموش کردم و بیخیال باشگاه تصمیم گرفتم برم گاوازنگ شاید سکوت اونجا جوابی داشته باشه به اینکه اشکال از کجاست

از من

از سیگاره

از دختره

یا از .........

( امروز برا بار دوم کلمه عمو رو از بچه مهمونی که از کرج اومده بودم شنیدم و من رو یاد این خاطره انداخت)

+ نوشته شده در 22:26 توسط ساهی.
دوشنبه شانزدهم فروردین 1389
پستونک !
مامانم میگه وقتی بچه بودی یه پستونک داشتی که هیچ وقت از دهنت درنمیاوردیش.علاقت به این پستونک به حدی بود که وقتی میفتاد زمین مهلت نمی دادی بشورمش و انقدر گریه می کردی تا مجبور بشم پستونک اخی رو بزارم دهنت.

یک روز که بابات خونه بود پستونک از دهنت افتاد و خواست برداره بشورتش که تو گریه کردی.بابات وقتی دید انقدر به پستونکت معتاد شدی در توالت رو باز کرد و پستونک رو جلوی چشات انداخت تو کاسه توالت

شاید فکر کنین اینجا پایان یک داستانه تلخه که شامل بی توجهی یک بابا به خواسته های بچه یک سالشه

ولی این تازه شروع ماجراست.چون اونطور که مامانم واسم تعریف می کرد از فردای اون روز کارم شده بود نشستن جلو در توالت و زار زار گریه کردن و عزاداری واسه پستونک ! بالاخره بعد از یک ماه گریه و جیغ زدن کلمه " ممههههههههههه " بابام حاضر شده بود واسم یه پستونک بخره . و دوباره آرامش به خونه برگشت

وقتی به خواسته های 20 سال پیشم فکر می کنم بغضم می گیره و یه جوری خودم رو راضی می کنم تا گریم نگیره

خودم رو راضی می کنم که همه چیز خوبه

همه چیز جای خودشه

و این بیست سال خوش گذشته

ولی یه حس بدی بهم می گه : بگو . اعتراف کن که حتی کوچکترین مشکلت هم با یه کامیون پستونک حل نمیشه


چرا دور برم 4 سال پیش وقتی بابام اعتراض می کرد می گفت : پسر چقدر می خوای جوونی کنی بسه تو داری مرد میشی یکم بفکر آیندت باش.
وقتی که پولها خرج می کردم از جیب بابائی بابت جوونیهام . و برای خوشی در زمان حال حاضر بودم از همه چیزهام بگذرم
وقتی که کارهای بابام رو مسخره می کردم بهش می گفتم چقدر بابام اقتصادی فکر می کنه و اون چطور از زندگیش لذت می بره

ولی امروز به بابام می گم فکرهای تو خوب نیست و از لحاظ افکار اقتصادی بابام رو می زارم تو جیبم

وقتی که شب و روز خودم رو مشغول کار و درآمد می کنم

به هر چیز فکر می کنم غیر از جوونی ............

خداجونم مهم نیست که امروز چی کار می کنم

ولی خودت هدایتم کن که چهار سال دیگه به افکار امروزم نخندم و قدری زندگی خلوت تری داشته باشم

اصلا زندگی خلوت نمی خوام احتمالا گرون از آب دربیاد

کاری کن خواسته ام از دنیای به این بزرگی همون پستونک باشه


+ نوشته شده در 13:8 توسط ساهی.
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
بیست سال حسرت
آن زمان که یاد گرفتم خنده هم می تواند معنی دار باشد

آن زمان که دانستم عشق هم می تواند در قلب یک خائن باشد

آن زمان که بر زمین افتادم و مادرم برای بلند شدن از زمین کمکم نکرد

لعنت بر زمان ..... آن زمان که متولد شدم

چه زود سایه ابر جوانی بر سر گلدان کودکیم افتاد

چه زود دنیایی که در دفتر نقاشیم جا میشد آنقدر بزرگ شد که در آن گم شدم

چه زود دنیایی که با مداد رنگی هایم به هر رنگی می کشیدمش برایم یکرنگ شد

اکنون آواره در این دنیای یکرنگ با کوله ای پر از بیست سال حسرت

خدایا خسته ام از دلی که در این سینه زندانی کرده ام

شاید روزی شهریار هم در حال من بود که گفت :

 

طی شد بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

 

۱۵ آبان روز تولدمه

 

+ نوشته شده در 15:20 توسط ساهی.
شنبه هجدهم مهر 1388
خیال

روزی که گفتی فقط برای تو باشم

دیگر به هیچ کس همانگونه که به تو نگاه می کردم نگاه نکردم

باخود عهد کردم اگر دوست داشتن گناه باشد

در جهنم هم با یاد تو این جمله را فریاد بزنم : دوستت دارم

روز که گفتی تنها پناه و امیدت من هستم

خیال کردم همیشه با من خواهی بود

ولی ندانستم چه شد بی پناهی را بر من ترجیح دادی

چه شد ؟

 

+ نوشته شده در 14:20 توسط ساهی.
پنجشنبه نهم مهر 1388
دیگر شکایتی ندارم
شکایتی نداشتم اگر در سینه ام به جای دل یک تکه سنگ داشتم

شکایتی نداشتم اگر در قلبم به جای عشق حس نفرت داشتم

شکایتی نداشتم اگر در حرفهایم به جای راستی هزاران دروغ داشتم

شکایتی نداشتم اگر به جای صداقت فکر خیانت در سرم بود

شکایتی نداشتم اگر بر لبانم به جای غم جلوه ی شادی بود

 

و تو بی شکایت رفتی ! چون هر آن چه را که من نداشتم تو داشتی ........

+ نوشته شده در 13:20 توسط ساهی.
سه شنبه هفتم مهر 1388
دیوونه
روز و شب انقدر تو گوش مردم داد زدم که این نیست رسم زندگی

جوابشون یک جمله بود : تو دیوونه ای !

 اگه به هر کس که نمی خواد مثل همه زندگی کنه و متمایز باشه می گن دیوونه

اگه به هر کس که نمی خواد دل کسی رو بشکنه می گن دیوونه

اگه به هر کس که دزدی از مردم رو بلد نیست می گن دیوونه

اگه به هر کس که شکستنش ولی بی صدا شکست می گن دیوونه

اگه به هر کس که دروغ گفتن و تهمت زدن بلد نیست می گن دیوونه

اگه به هر کس که عشق رو پاک دید می گن دیوونه

اگه به هر کس که بلد نبود خیانت کنه می گن دیوونه

اگه به هر کس که ........

 

پس خدایا ! این دیوونگی رو روز به روز بیشتر کن !

 

 

+ نوشته شده در 11:9 توسط ساهی.